پارت پنجاه و دوم :

نگاه خسته‌ام را به ساعت کوکی و نقره‌ای رنگی که بر دیوار کج آویخته بود دوختم. عقربه‌ها با لجاجتی بی‌رحم، بیست دقیقه مانده به وعده‌ی ظهر را نشان می‌دادند. صدای تیک‌تاک خفه‌اش، مثل پتکی بر شقیقه‌ام فرود می‌آمد و هر ثانیه را به یادآوری سنگینی بدل می‌کرد.
خسته بودم. چند ساعتی می‌شد که بی‌وقفه دستمال بر هر گوشه‌ی بی‌اهمیت می‌کشیدم. خاکی که وجود نداشت، لکه‌ای که هرگز نبود، و تلاش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    اوه چقدروهم انگیزوقتی خودپیرمردمیدونه دیگه چراسوال میکنه🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    فقط خدا می دونه 🩵🩵 مرسی بابت نظرت اسرای عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    1

    منظورش از پسر کی بود،پرستارش یا خسرو؟ 🤔🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی منظورش مشخص میشه مرسی نظر گذاشتی خوشگم 🩵🩵

    ۱۱ ماه پیش
  • ناهید

    2

    باورم نمیشه انقدررر قشنگ و عمقی می نویسییی😭😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم قشنگممم🥲🩵🩵

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!